تبلیغات
ماه تی تی (سایت محمدعلی صنیعی) - مطالب ابر شهید سید مرتضی دادگر
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

توفیقی دست داد تا روز چذشته مزار این شهید والامقام( سید مرتضی دادگر) را در امام زاده جبار روستای خارکش زیارت نمایم خوشبختانه خواهر محترمه این شهید در آنجا حضور داشت و من در خصوص داستان منتسب به این شهید از ایشان سؤال کردم و ایشان هم صحت آنرا تأئید کردم
 شایان ذکر است امام زاده جبار خارکش طیق شجره نامه اداره اوقاف نسبش با 4 نسل قبل خود به امیرالمؤمنین (ع) می رسد


ادامه مطلب

:: مرتبط با: شهداء ,
:: برچسب‌ها: شهید سید مرتضی دادگر ,
ن : محمدعلی صنیعی
ت : شنبه 1 آذر 1393

خاطره ای از سید منصور حسینی عضو گروه تفحص شهدائ كمیته ی جستجوی مفقودین ستاد كل نیروهای مسلح از تهران برایمان مهمان آمد ، برادر عیالم از بوشهر آمدند،( اینها از واجبات خاطرات است كه برایتان می گویم ) ز ان طرف هم پسر عموهایم كه راننده ماشین هستند ، بار آوردند خرمشهر و آمدند منزل ما . 

بعد از ظهر كه از محور برگشتم منزل ، خانمم گفت: میهمان داریم و در منزل هیچ چیزی نداریم! گفتم : خوش آمدند . به طوری می سازیم . خدا بزرگ است ، خدا وكیلی آن روزها ما برایخرید نان هم پول نداشتیم ، گفتم : حالا با همان چیزهایی كه داریم می سازیم . آن شب را الحمدلله مهمانداری كردیم ، صبح رفتم خیابان از یك مغازه نسیه خرید كردم آوردم منزل بعد رفتم شلمچه سركار تا بعد از ظهرچگونه گذشت خدا عالم است . بعد از ظهر همسرم گفت كه دیگر هیچ نداریم . گفتم ك خیلی خب . می روم الان بازار صفای خرمشهر یك اقای امیدوار داریم . خدا خیرش بدهد . هر وقت ما نسیه بخواهیم چترمان را آنجا باز می كنیم . رفتم گفتم :آقای امیدوار میوه می خواهم . گفت:اقا سید هرچیزی دلت می خواهد بردار. مغازه متعلق به خودتان دارد. من هم نزدیك دو هزار و خورده ای میوه گرفتم . برای مدت یك هفته زد به حسابم بله . از اقا رضا ماهی فروش هم هشت هزار و چهارصد تومان ماهی گرفتم . رفتم سراغ یكی از دوستانم كه مرغ فروشی داشت . سه هزار و خرده ای مرغ نسیه گرفتم و آوردم خانه . به خانمم گفتم : زن حالا باید با اینهاساخت تا سر برجكه پولش برسد.


ادامه مطلب

:: مرتبط با: شهداء ,
:: برچسب‌ها: شهید سید مرتضی دادگر ,
ن : محمدعلی صنیعی
ت : پنجشنبه 29 آبان 1393
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.